محمد تقي جعفري

161

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

عقلانى و وجدانى و نبوغهاى سازنده و كمال جوئى و برخوردارى از عشق - هاى حقيقى كه خود را تا مرحله وسيله اى براى وصول به حقايق بالا مىبرد ، نمىتواند در مجراى « زندگى طبيعى محض » اسير نموده و آن همه استعدادها و امتيازات را خنثى نمايد . بعبارت ديگر مىخواهيم بگوئيم : بايد از « انسان آن چنان كه هست » ، « انسان آن چنان كه بايد » را بخواهيم . ما با اين توقع و انتظار و تلاش از « سنگ آن چنان كه هست » توقع « سنگ بايد تعقل نمايد و بايد داراى وجدان آزاد باشد و بايد از عشقهاى سازنده برخوردار باشد » را نداريم ، بلكه از انسان آن چنان كه هست و در اين هستى خوددارى قوهء گرديدنهاى چند بعدى است « انسان بالفعل از نظر آن گرديدنها را مىخواهيم . و اگر اين خواستن و تلاش را متوقف بسازيم و انسان را در آنچه كه تاريخ طبيعىاش نشان مىدهد ، خلاصه كنيم ، راه آيندهء بشرى ادامهء همان راه زندگى طبيعى محض خواهد بود كه تاكنون پيموده است ، البته باستثناى كاروان پرتلاش اقليت كه توانسته‌اند زندگى طبيعى محض را به » حيات معقول « مبدل بسازند . اكنون مىپردازيم به طرح مسائلى كه در مسير « تاريخ زندگى طبيعى » گريبانگير نوع انسانى بوده است . ( 1 ) يك - آيا هشيارى يكى از عاليترين محصولات مغز بشرى نيست گمان نمىرود حتى يك انسان شناس پيدا شود و چنين پاسخ بدهد كه : نه ، هشيارى يكى از عاليترين محصولات مغز بشرى نيست ، زيرا براى درك اين حقيقت كه « هر كه او آگاه تر با جانتر است » احتياجى بتلاش فكرى و تجارب بىشمار وجود ندارد . با اين حال ما در كارنامهء تاريخ حيات طبيعى چنين مىخوانيم :

--> ( 1 ) اگر جلال الدين مولوى مىخواست اين مسائل را مطرح كند ، نخست بيت زير را مىگفت و ما هم در اين مبحث بيت زير را با نظر به وضع روانى او در بيان دردها براى شناخت درمانهاى آنها متذكر مىشويم : زان حديث تلخ مىگويم ترا تا ز تلخىها فرو شويم ترا .